![]() |
![]() |
|
| رسم عاشق نیست با یک دل، دو دلبر داشتن ..... یا زجانان یا زجان بایست دل برداشتن |
|
بنام آنکه حیات آدمی در حیطه اراده اوست زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست هفت روز از عروج ملکوتیت گذشت و من تنهایی را مادر بزرگ عزیزم روحت شاد.
|
|
+ نوشته شده در
87/04/22ساعت توسط مسعود |
|
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت توسط مسعود |
|
|
نه عقابم، نه کبوتر اوج می گیرم، اوج نرده بال و پری بر لب آن بام بلند
|
|
+ نوشته شده در
87/04/04ساعت توسط مسعود |
|
|
سوز تو ای فاطمه سازم شکست
لطفا کلیک نمایید |
|
+ نوشته شده در
87/02/30ساعت توسط مسعود |
|
|
خبر آمد خبری در راه است
|
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت توسط مسعود |
|
|
خوابیده بودم؛
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود، یکی مال من و یک مال خدا. جلوتر میرفتم و روز های روز های سپری شده ام را میدیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها، ...همه و همه را میدیدم. اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روز های زندگی ام بودند. روز هایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها و بیچارگی ها. با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه تنهایم نمیگذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنجها، مصیبتها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟ خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد و گفت : فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای.... . آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی جای پا من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!!! |
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت توسط مسعود |
|
|
صبح بود. آغازی برای طلوع خورشید و صدای امواج ساحل ، آهنگ خوشی داشت. درست همان جا بود که "زشتی" و "زیبایی" یکدیگر را دیدند و تصمیم گرفتند تن به آب دریا بسپارند.
"زیبایی" سرمست آب تنی ، با دریا عشق بازی میکرد، اما "زشتی" زیاد در آب نماند ، و خیالی در سر داشت ، پس به ساحل برگشت. لباس "زیبایی" را بر تن کرد و رفت. از اتفاق پیش آمده بسیار شاد بود. کمی دیر تر ، آن هنگام که خورشید ، اقتدارش را به نمایش میگذاشت ، "زیبایی" از دریا دل کند و به ساحل آمد. چون لباسش را ندید ، دلتنگ شد. از برهنه بودن ، شرم داشت. ناگزیر هرچند که نمی خواست، لباس "زشتی" را بر تن کرد و به راه افتاد. از آن روز به بعد ، بیشتر انسان ها ، این دو را با هم به اشتباه میگیرند. اما بودند و هستند انسان هایی که صورت "زیبایی"را دیده اند و او را شناختند و با صورت "زشتی" که لباس "زیبایی" را پوشیده ، اشتباه نگرفتند. جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
87/02/27ساعت توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یا فاطمه"س" من
عقده دل وا نکردم گشــتم ولی قبـــر تو را پیـــدا نکردم چشـــم انتــظارم مـــهدی"عج"بیاید تــا تـــربـتــت را پـیـــــدا نــمـــایــد |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
نیایش شـعر سکوت عقــل عشق عمومی |
| پیوندها |
|
سخن تنهایی بهترین دوستان دنیا |
|
RSS
|