تبليغاتX
بیشتر مرا بخوان
رسم عاشق نیست با یک دل، دو دلبر داشتن ..... یا زجانان یا زجان بایست دل برداشتن

بنام آنکه حیات آدمی در حیطه اراده اوست

زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

هفت روز از عروج ملکوتیت گذشت و من تنهایی را
دوباره با تمام وجود حس کردم. تو رفتی و من ماندم،
با یک دل مملو از غم و چشمانی بارانی. حال چه کنم
جز پناه بردن به معبود و انتظار دیدن ملک الموت تا شاید
 تسکینی برای دردهای بی انتهایم باشد.

مادر بزرگ عزیزم روحت شاد.

 

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت   توسط مسعود | 

 

Euro 2008

 

میدونین که چیه؟

ادامه مطلب را بخونین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/13ساعت   توسط مسعود | 

نه عقابم، نه کبوتر
اما؛
چو به جان آیم در غربت ماه،
بال جادویی شعر
بال رویایی عشق
می رسانند به افلاک، مرا.

اوج می گیرم، اوج
می شوم دور، از این مرحله دور.
می روم سوی جهانی که در آن
همه موسیقی جان است و گل افشانی نور
همه گلبانگ سرور؛
تا کجاها برد آن اوج طربناک، مرا.

نرده بال و پری بر لب آن بام بلند
یاد مرغان گرفتار قفس
می کشد باد سوی خاک مرا ...

 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت   توسط مسعود | 

سوز تو ای فاطمه سازم شکست
در رثاء دوست آوازم شکست
گر قلم می ماند از تفسیر عشق
خامه تعبیر اعجازم شکست
پر زدی تا آسمانها، اوجها
در فراقت بال پروازم شکست
در فضا پیچید نجوای علی
رای من پهلوی طنازم شکست
بین دیوار و در بی غیرتان
حرمت بانوی دمسازم شکست
راز تو از پرده بیرون شد دمی
 در میان سینه ها رازم شکست
ای سرانجام همه آغازها
عاقبت آغاز و انجامم شکست

فاطمه

 یا فاطمه الزهرا (س)

لطفا کلیک نمایید

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت   توسط مسعود | 


با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دور تر
نغمه تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان شیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگه ات خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

یا صاحب الزمان

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید


 

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت   توسط مسعود | 
خوابیده بودم؛
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود، یکی مال من و یک مال خدا. جلوتر میرفتم و روز های روز های سپری شده ام را میدیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها، ...همه و همه را میدیدم.
اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روز های زندگی ام بودند. روز هایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها و بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه تنهایم نمیگذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنجها، مصیبتها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد و گفت : فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای.... .
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی جای پا من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!!!

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت   توسط مسعود | 
صبح بود. آغازی برای طلوع خورشید و صدای امواج ساحل ، آهنگ خوشی داشت. درست همان جا بود که "زشتی"  و  "زیبایی"  یکدیگر را دیدند و تصمیم گرفتند تن به آب دریا بسپارند.
"زیبایی" سرمست آب تنی ، با دریا عشق بازی میکرد، اما "زشتی" زیاد در آب نماند ، و خیالی در سر داشت ، پس به ساحل برگشت. لباس "زیبایی" را بر تن کرد و رفت. از اتفاق پیش آمده بسیار شاد بود.
کمی دیر تر ، آن هنگام که خورشید ، اقتدارش را به نمایش میگذاشت ، "زیبایی" از دریا دل کند و به ساحل آمد. چون لباسش را ندید ، دلتنگ شد. از برهنه بودن ، شرم داشت. ناگزیر هرچند که نمی خواست، لباس "زشتی"  را بر تن کرد و به راه افتاد.
از آن روز به بعد ، بیشتر انسان ها ، این دو را با هم به اشتباه میگیرند. اما بودند و هستند انسان هایی که صورت "زیبایی"را دیده اند  و  او را شناختند و با صورت "زشتی" که لباس "زیبایی" را پوشیده ، اشتباه نگرفتند.

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت   توسط مسعود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یا فاطمه"س" من
عقده دل وا نکردم

گشــتم ولی قبـــر
تو را پیـــدا نکردم

چشـــم انتــظارم
مـــهدی"عج"بیاید

تــا تـــربـتــت را
پـیـــــدا نــمـــایــد


نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی
نیایش
شـعر
سکوت
عقــل
عشق
عمومی
پیوندها
سخن تنهایی
بهترین دوستان دنیا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان